تعرفه‌های ترامپ چه به ارمغان می‌آورد؟

عظمت را به آمریکا برگردانید!

در ابتدای این پادکست سخنانی از رئیس‌جمهور آمریکا پخش شد: «وقت آن رسیده است که ایالات متحده به نظامی بازگردد که ما را ثروتمندتر و قدرتمندتر از همیشه کرده بود. می‌دانید، از سال۱۸۷۰ تا ۱۹۱۳، تمام درآمد ما از تعرفه‌ها بود و این ثروتمندترین دوره‌ تاریخ ایالات متحده به حساب می‌آمد. در سال۱۸۸۷، کمیسیون بزرگ تعرفه تاسیس شد و تنها وظیفه این کمیسیون این بود که با تمام پولی که به‌دست آورده‌ایم چه کنیم؟ مقدار آن‌چنان عظیم بود که نمی‌دانستند چه کنند. این یک کمیته‌ ویژه‌ سطح‌بالا بود که در سال۱۸۸۷ تشکیل شد تا ببیند با این همه پول چه باید کرد. وقتی مک‌کینلی ترور شد، این تدی روزولت بود که این منابع عظیم را به چنگ آورد. او با آن پول، تمام آن پارک‌های ملی و چیزهای دیگر را راه‌اندازی کرد. من از او انتقاد نمی‌کنم، اما او این پول کلان را دریافت کرد و تمام این پول از تعرفه‌ها به‌دست آمده بود؛ چون آن زمان مالیات بر درآمد نداشتیم. مالیات بر درآمد در سال۱۹۱۳ وارد شد.»

مجری: نظرت درباره جمع‌بندی ترامپ از تاریخچه‌ تعرفه‌ها در کشور چیست؟

مگنس: خب، او دارد پیام‌های کاملا گیج‌کننده‌ و نادرست افرادی را تکرار می‌کند که خودشان را مورخ این دوران جا می‌زنند. بله، درست است که مالیات بر درآمد در اواخر قرن نوزدهم عملا وجود نداشت؛ یعنی تا زمان تصویب متمم شانزدهم در سال۱۹۱۳. بله، دولت آمریکا عمدتا با تعرفه‌ها و چند مالیات داخلی تامین مالی می‌شد. اما میزان درآمدی که از این راه کسب می‌شد، متناسب با سطح هزینه‌کرد دولت در قرن نوزدهم بود. ما در آن زمان، یک دولت بسیار کوچک‌تر داشتیم. به عبارتی دیگر، تعداد فعالیت‌هایی که دولت فدرال انجام می‌داد، بسیار محدود بود. پس آن فعالیت‌ها از طریق تعرفه‌ها تامین مالی می‌شدند؛ اما این مربوط به سطح هزینه‌های دولت در قرن نوزدهم با همان نوع سیستم درآمدی است. برای مقایسه امروزه اگر بخواهیم فقط از طریق تعرفه‌ها جایگزین درآمد حاصل از مالیات بر درآمد فدرال شویم، باید تعرفه‌ای معادل ۸۳درصد بر همه کالاهای وارداتی اعمال کنیم و این را فرض بگیریم که این تعرفه‌ها هیچ اثر منفی‌ای روی تجارت نگذارند که کاملا غیرواقعی ا‌ست. این کار از نظر ریاضی ممکن نیست، محاسبات جواب نمی‌دهد.

مالیاتی که حذف نشد

مجری: چیزی که برای من هم خیلی عجیب است این است که بحث سیاستی‌ای که الان جریان دارد، این نیست که «بیایم مالیات بر درآمد فدرال را حذف کنیم و تعرفه‌ها را جایگزین کنیم.»  بحث سیاستی فعلی این است که «بیاییم تعرفه بگذاریم» آن هم به شکلی بسیار غیرقابل پیش‌بینی و بی‌برنامه که بازارها به‌وضوح به آن واکنش منفی نشان می‌دهند. درحالی‌که هیچ بحث جدی‌ای درباره‌ حذف یا اصلاح مالیات بر درآمد مطرح نشده است. به نظرت این بحث در آینده به سمت مالیات بر درآمد هم کشیده خواهد شد؟

مگنس: من واقعا دوست دارم در دنیایی زندگی کنم که بحث جدی‌ درباره‌ اصلاح مالیات بر درآمد فدرال وجود داشته باشد. حتی پارا فراتر می‌گذارم و می‌گویم که از دنیایی حمایت می‌کنم که در آن متمم شانزدهم (که اجازه‌ اخذ مالیات بر درآمد را به دولت داد) لغو شده باشد. به نظرم این متمم، در قرن بیستم و بیست‌ویکم، هرج‌ومرج در قانون اساسی را ایجاد کرده است. فرانک چودورف یک کتاب قدیمی نوشته به نام «مالیات بر درآمد: ریشه تمام شرها» و در آن توضیح می‌دهد که چطور این مالیات به شکل یک مکانیزم ماشه‌ عمل می‌کند که باعث اجرایی شدن سیاست‌های بد زیادی در طول قرن بیستم شده است.

این بحث واقعا ارزش بررسی دارد؛ ولی به نظر نمی‌رسد ترامپ در حال حاضر آمادگی ورود به این بحث را داشته باشد.

به نظر نمی‌رسد هیچ برنامه جدی‌ای درباره بخش مالیات بر درآمد در این معادله وجود داشته باشد، به‌جز یک‌سری اشارات مبهم مبنی بر اینکه «ما مالیات بر درآمد را با تعرفه‌ها جایگزین می‌کنیم» و به‌جای سازمان درآمد داخلی (IRS)، سازمان درآمد خارجی (ERS) خواهیم داشت چیز دیگری مشاهده نکرده‌ایم. اما واقعیت این است که در نهایت به هر دو خواهیم رسید؛ هم IRS خواهیم داشت و هم ERS، که از هر دو طرف یعنی هم از درآمد ما و هم از مصرف ما مالیات خواهند گرفت.

تضاد درآمد- سیاست

مجری: یکی از نکات جالب در مقاله‌ تو درباره‌ تاریخچه‌ تعرفه‌ها در آمریکا این است که تعرفه را یک نوع مالیات منحصر به ‌فرد تحلیل می‌کنی، چون هم یک ابزار برای درآمدزایی محسوب می‌شود، و هم یک ابزار سیاسی به حساب می‌آید. بعضی وقت‌ها این دو هدف با هم در تضاد قرار می‌گیرند. توضیح بده که این تضاد چطور در تاریخ اتفاق افتاده است؟

مگنس: تعرفه‌ها اولین نوع مالیات در ایالات متحده بودند. آنها در قانون اساسی سال۱۷۸۷ گنجانده شدند و یکی از اولین کارهایی که کنگره‌ اول انجام داد، تصویب تعرفه‌ای برای ایجاد سیستم درآمد ملی بود. اما بلافاصله با یک مشکل مواجه شدند و جیمز مدیسون روی صحن کنگره از این اتفاق شوکه شد. به‌محض اینکه او داشت پیشنهاد تعرفه‌ای برای تامین مالی دولت فدرال را مطرح می‌کرد، یک نماینده از پنسیلوانیا بلند شد و گفت: «من در حوزه‌ام تولیدکنندگان آهن دارم و می‌خواهم با یک نرخ تعرفه‌ بالاتر از آنها در برابر رقابت بین‌المللی محافظت کنم.» و در واقع این برخورد نکته‌ای را نمایان کرد که به آن می‌گوییم «ویژگی دوگانه رانت» تعرفه‌ها. رانت اول درآمدی است که دولت از تعرفه به‌دست می‌آورد و برای خرج در حوزه‌های عمومی، مثل بودجه ارتش، پروژه‌های دولتی و غیره استفاده می‌شود. رانت دوم، امتیازی است که به تولیدکننده‌ داخلی اعطا می‌شود؛ چون تعرفه، قیمت رقبای خارجی را بالا می‌برد و باعث می‌شود مصرف‌کنندگان به سمت کالاهای داخلی بروند. رانت دوم همان جنبه‌ حمایت‌گرایانه‌ تعرفه‌ها است و این دو جنبه به‌طور همزمان در تمام تعرفه‌ها عمل می‌کنند. جزء درآمدی و رانتی را حتی می‌توان روی نمودار عرضه و تقاضا نیز نشان داد. اما این دو با هم در تضاد قرار دارند. چرا؟ چون هرچه نرخ تعرفه را بالاتر قرار دهید، از جایی به بعد از رأس منحنی لافر (Laffer Curve)  عبور می‌کنید و وارد منطقه‌ای خواهید شد که درآمد رو به کاهش می‌رود. اما برای محافظت واقعی از یک صنعت، نیاز به نرخ بالای تعرفه نیاز است. پس اگر از منظر حمایت‌گرایانه به طراحی تعرفه نگاه کنی، عمدا در حال جلوگیری از ورود کالا به کشور خواهی بود. در نتیجه نمی‌توانی بر آن کالاها مالیات ببندید و از آنها درآمد کسب کنید.

تعرفه به مثابه ابزار سیاست خارجی

مجری: به نظرم در دوران ترامپ، شاید شاهد سومین نوع استفاده از تعرفه‌ها هستیم؛ چون به نظر می‌رسد ترامپ از تعرفه‌ها به‌عنوان ابزار حمایت‌گرایانه و برای بازگرداندن تولید به داخل استفاده می‌کند و در عین حال، آنها را به ابزار سیاست خارجی تبدیل کرده است. آیا قبلا هم از تعرفه‌ها به‌عنوان ابزار سیاست خارجی استفاده شده است؟ یا اینکه ترامپ یک کاربرد مدرن و جدید از آنها ابداع کرده است؟

مگنس: این کار سابقه دارد. در دهه‌های ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰، این روش به یکی از مباحث کلیدی جمهوری‌خواهان و طرفداران حمایت‌گرایی تبدیل شد  که به آن  بحث «تلافی‌جویی» گفته می‌شد. بحث این است که ما می‌توانیم از تعرفه‌ها هم به‌عنوان مشوق (هویج) و هم به‌عنوان تهدید (چماق) استفاده کنیم تا کشورهای دیگر را وادار کنیم کارهایی را انجام بدهند که ما می‌خواهیم. یک نوع احیای این منطق را دوباره می‌توان مشاهده کرد.

در قرن بیستم هم این استدلال «تلافی‌جویی» وجود داشت، اما جهت‌گیری‌اش بیشتر لیبرالی بود. منظور این بود که ما تعرفه‌ها را پایین می‌آوریم، شما هم در پاسخ تعرفه‌ها را پایین بیاورید  و در نتیجه موانع تجاری بین ایالات متحده و کشورهایی مثل انگلستان یا فرانسه برداشته می‌شد. این دقیقا همان مدلی بود که ما خودمان را از شر قانون معروف اسموت-هاولی (Smoot-Hawley) بعد از سال۱۹۳۴ خلاص کردیم. کنگره در آن سال به رئیس‌جمهور اختیار داد که بتواند به‌صورت دوجانبه یا چندجانبه برای کاهش تعرفه‌ها مذاکره کند و این شد مسیر رسیدن به لیبرال‌سازی تجاری که امروزه با آن مواجهیم.

قانون اسموت-هاولی یک بازگشت به مدل قرن نوزدهمی از سیاست‌های تحریک اقتصادی در دوران رکود، به‌ویژه از دیدگاه حمایت‌گرایانه بود. این مدل مبتنی بر ایده هنری کلی (Henry Clay) بود که می‌گفت: در دوران رکود یا بحران، بیایید دور آمریکا دیوار تعرفه‌ای بکشیم تا از تلاطم بازار بین‌المللی محافظت شویم. ایده این بود: «ما اگه تعرفه ببندیم، از توفان رکود جان سالم به در می‌بریم.» این کار را بعد از بحران مالی۱۸۵۷ امتحان کردند، در دهه‌های ۱۸۷۰ و ۱۸۹۰ هم چندبار تلاش کردند؛ اما واقعا نتایج درخشانی نداشت یا لااقل مبهم بود. با سقوط بازار سهام در ۱۹۲۹، رکود بزرگ شروع شد و کنگره از قبل در حال بررسی بازبینی تعرفه‌ها بود، یعنی کاری که معمولا وقتی حمایت‌گرایان قدرت را در دست دارند، هر ۵ تا ۱۰سال یک‌بار انجام می‌دادند. کنگره  اوضاع را این‌طور دید که «این یک فرصت است! بیاییم بسته‌ محرک اقتصادی هنری کلی رو دوباره اجرا کنیم. کشور را به شکل یه قلعه اقتصادی دربیاوریم. به هر صنعتی که تمایل دارد، یک دیوار محافظتی در برابر رقابت خارجی اختصاص بدهیم.» اما نتیجه دقیقا برعکس شد؛ عملکرد آن نه‌تنها موفق نبود، بلکه فاجعه‌بار به حساب می‌آمد. این کار باعث شد جنگ تجاری بین‌المللی راه بیفتد. هر کشور دیگری که شریک تجاری آمریکا بود، یک نوع تعرفه‌ تلافی‌جویانه علیه آمریکا وضع کرد. در آن زمان، صادرات اصلی آمریکا بخش کشاورزی بود. بخشی که در بحران بود هم بخش کشاورزی بود. توفان‌های شن معروف به داست بول (Dust Bowl)  داشت شروع می‌شد و کشاورزان وام‌هایی داشتند که بازپرداخت آنها وابسته به میزان برداشت محصول همان سال بود. حالا تصور کن آمریکا ذرت و گندم به اروپا صادر می‌کرد؛ ولی در پاسخ به آمریکا، اروپا شروع کرد به بستن تعرفه‌های سنگین. کدام بخش اقتصاد اول ضربه می‌خورد؟ کشاورزی. در واقع، این کار یک ضربه‌ مضاعف به اقتصاد آمریکا بود. در چهار سال اول اجرای این قانون، تجارت جهانی تقریبا نابود شد تا حدی که به کمتر از یک‌چهارم میزان تجارت دهه۱۹۲۰ رسید. همان موقع همه متوجه شدند که این یک اشتباه عظیم سیاستگذاری بوده است. تا حدی که کنگره در سال۱۹۳۴ اعلام کرد: «ما گند زدیم. خودمان نمی‌توانیم از این وضعیت خارج شویم» و کار را به وزارت خارجه سپرد. آنها گفتند: «بنشینید، مذاکره کنید، از اسموت-هاولی خلاص بشوید و توافق‌نامه‌های تجارت آزاد ببندید که بتواند این قانون افتضاح را دور بزند.»

فراموشی بزرگ

مجری: با این اوصاف، چطور ممکن است تعرفه‌ها همچنان ابزاری مفید تلقی شوند؟ یعنی با وجود این تاریخچه‌ فاجعه‌بار، چطور هنوز از آن دفاع می‌شود؟

مگنس: خب، الان داریم در مورد وقایعی حرف می‌زنیم که ۸۰ تا ۹۰سال از وقوع آنها گذشته و حافظه‌ تاریخی مردم کمرنگ شده است. آن موقع‌ این حافظه خیلی زنده‌تر بود. بعد از جنگ جهانی دوم، وقتی صلح برقرار شد، تلاش برای ثبات‌بخشی به تجارت آزاد بین المللی شد. توافق GATT در سال۱۹۴۷ امضا شد و هدفش این بود که جهان را در مسیر لیبرال‌سازی تجارت قرار دهد و پشت تمام این‌ها این جمله بود: «بیایید اشتباه اسموت-هالی رو تکرار نکنیم.»

مجری: این مرا یاد چیزی انداخت که «تایلر کوئن» اخیرا در برنامه‌ ما گفت. ایده‌ای به اسم «دوره فراموشی بزرگ» الان در دورانی هستیم که ایده‌های بد دوباره با شدت برگشته‌اند. این یک رنسانس واقعی برای چیزهایی است که قبلا خراب‌کاری کرده بودند. حرف‌هایت کاملا در ادامه همان تز کلی برنامه ا‌ست؛ یعنی این ایده که: «۹۰ سال پیش یک درس مهم گرفتیم و حالا داریم دقیقا همان را تکرار می‌کنیم.»

مگنس: دقیقا همین است و یک مساله‌ دیگر هم که داریم، این است که یک‌سری به‌اصطلاح تاریخدانِ بی‌اخلاق وارد ماجرا شدند. یکی از اصلی‌ترین مروجان این روایت غلط از تعرفه‌ها، جریان American Compass به رهبری اورن کاس (Oren Cass) است. متاسفانه جی‌دی ونس (JD Vance) هم این تیم را با خودش به کاخ سفید برد. اینها یک روایت کاملا متفاوت از تاریخ ساختند و این همان چیزی است که در ویدئوی ترامپ هم دیدی: ادعایی که می‌گوید قرن نوزدهم، دوره‌ای بود پر از ثروت و رفاه حاصل از تعرفه‌ها، جایی که نه‌تنها دولت درآمد کافی داشت، بلکه تولیدکنندگان داخلی هم کاملا محافظت می‌شدند و حتی دارند طوری تئوری توطئه می‌سازند که ادعا می‌کنند: اقتصاددان‌ها در یک تبانی جمعی قرار دارند تا نظم جهانی تجارت آزاد و نئولیبرال را تحمیل کنند و به‌خاطر همین، تاریخ واقعی را پنهان کردند؛ همان تاریخ «نظام آمریکایی» هنری کلی با تعرفه‌های بالا که به فراموشی سپرده شده و این فراموشی هم حاصل تبلیغات سازمان‌یافته‌ اقتصاددان‌ها است. اینها واقعا شبیه به یک تئوری توطئه‌ است؛ چون واقعا هست.

این صنعت استراتژیک است

در ادامه یک کلیپ از سخنان وزیر بازرگانی ایالات متحده پخش شد: «ما باید این قضیه را در سه دسته ببینیم: نخست، چیزهایی که برای امنیت آمریکا ضروری است. مثل فولاد و آلومینیوم. ما باید صنعت فولاد و آلومینیوم در داخل کشور داشته باشیم؛ چون اینها برای امنیت ملی حیاتی هستند. شما نمی‌توانید وارد جنگ شوید و سپس فولاد تولید کنید! نمی‌توانید در تولید فولاد وابسته به کشور دیگری باشید و در جنگی پیروز شوید. مثلا صنعت خودرو باید در داخل کشور باشد. یا داروسازی و نیمه‌هادی‌ها (semiconductors). این صنایع برای آمریکا اهمیت دارند و تمرکز ترامپ هم روی آنها بوده است.

دوم، می‌رسیم به تعرفه‌های متقابل که یک نوع «ایجاد عدالت» در سطح جهان هست. از سال۱۹۴۵ تاکنون، ما در حال صادر کردن قدرت اقتصادی خود به جهان هستیم. آن کشورها تعرفه‌های بالایی دارند؛ اما ما تعرفه‌های پایینی داریم. خب برقراری اندکی عدالت معقول به نظر می‌رسد! از ۲آوریل، ما می‌خواهیم تعرفه‌های متقابل بگذاریم، برای‌ عدالت.

و سوم، بعدش هم می‌خواهیم با کشورهایی که حاضرند با ما کار کنند، توافق‌های تجاری دوجانبه (bilateral) ببندیم و ببینیم می‌توانیم اوضاع را بهتر کنیم یا نه؟»

مجری: خب این جالب است، چون استدلال «عدالت» کمی احمقانه به نظر می‌رسد.

طوری حرف می‌زنند گویی اینکه اجازه می‌دهیم تولیدکنندگان داخلی کالاهای خود را به خارجی‌ها بفروشند و پول بگیرند یک صدقه بزرگ از طرف آمریکاست! این اسمش تجارت است! همین است که هست! اینکه چیز عجیبی نیست. ولی چیزی که واقعا برای من مهم است و می‌خواهم با بهترین نیت ممکن آن را بررسی کنم، ایده‌ بازگرداندن تولید  به داخل کشور است. سؤال این است: آیا واقعا دلیلی  مربوط به امنیت ملی وجود دارد که بخواهیم تولید فولاد، آلومینیوم، یا نیمه‌هادی‌ها را به داخل کشور بیاوریم؟ که مثلا بتوانیم تسلیحات بسازیم؟ آیا این بازگرداندن تولید می‌تواند واقعا به احیای صنعت آمریکا منجر شود؟

زمانی که صحبت‌های لوتنیک را می‌شنوم، واقعا احساس می‌کنم که او در یک دنیای کاملا متفاوت از واقعیت زندگی می‌کند؛ چراکه نظرات او مبتنی بر «حقایق جایگزین» درباره اقتصاد آمریکا است. به‌طور خاص، استدلال امنیت ملی موضوع جدیدی نیست. الکساندر همیلتون در دهه۱۷۹۰ همین نظر را بیان کرد که باید برخی صنایع استراتژیک را از رقابت‌های خارجی محافظت کنیم. اما مشکل این است که این نوع استدلال همواره به یک سراشیبی لغزنده تبدیل شده است. به‌عنوان مثال، گفته می‌شود که صنعت فولاد از آنجا که برای تولید کشتی، تانک و سایر تسلیحات ضروری است، باید حمایت شود. این درست است، اما وقتی درها را باز می‌کنید تا هر صنعتی را تحت عنوان امنیت ملی حمایت کنید، به سرعت به جایی می‌رسید که حتی بند کفش‌ها نیز جزو موارد حیاتی برای امنیت ملی می‌شوند، چون سربازان به بند کفش نیاز دارند. این به نوعی استدلال به مرز پوچی می‌رسد و این همان چیزی است که در سیاست‌ها و درخواست‌ها برای حمایت از تولیدات آمریکایی در ارتش شاهد آن هستیم.

مجری (با خنده): بله، اما بگذارید لحظه‌ای به این موضوع بپردازیم. چون من خودم در جامعه لیبرتارین‌ها فعال بوده‌ام و باید بگویم که از این نوع استدلال‌ها کمی خسته شدم، اگرچه خودم هم استفاده زیادی از آنها کرده‌ام! درست است که استدلال امنیت ملی به‌طور کلی بهانه‌ای برای گسترش دولت و اجرای سیاست‌های حمایت‌گرایانه است، اما باید منصف باشیم؛ فولاد اهمیت دارد. به‌ویژه به مثال‌های جدیدتر نگاه کنیم. مثلا نیمه‌هادی‌ها. اگر چین تایوان را اشغال می‌کرد و صادرات نیمه‌هادی‌ها به آمریکا متوقف می‌شد، تا چند سال پیش واقعا در بحران بزرگی قرار می‌گرفتیم. خوشبختانه، طی این چند سال گذشته، تحرکاتی برای بازگشت بخشی از تولید نیمه‌هادی‌ها به داخل آمریکا آغاز شده و اکنون این مشکل کمتر شده است. اما شکنندگی زنجیره تامین هنوز هم مساله‌ای جدی است. بنابراین، دوباره سوال می‌کنم: آیا تولید فولاد باید در آمریکا برای امنیت ملی حفظ شود ؟

مگنس: جواب من این است که اگر واقعا به دنبال امنیت ملی هستیم، بهترین کاری که می‌توانیم انجام دهیم این است که منابع تامین خود را متنوع کنیم و نه اینکه همه چیز را به داخل کشور منتقل کنیم. ایالات متحده هم‌اکنون صنعت فولاد خود را دارد که نسبتا قوی و مقاوم است. به‌طور مثال، ایالات متحده نمی‌تواند تمام فولاد مورد نیاز داخلی خود را تولید کند. در این صورت، ما به سراغ کشورهای همسایه و متحد می‌رویم؛ اکثر واردات فولاد آمریکا از سه کشور اصلی یعنی کانادا، مکزیک و برزیل تامین می‌شود. دو کشور اول متحدان نزدیک ما هستند، اما همین‌ها همان کشورهایی هستند که ترامپ با آنها وارد جنگ تجاری شده است! جالب است که سیاستی در پیش گرفته است که به هیچ وجه با اهدافی که مطرح می‌کند، همخوانی ندارد. از طرف دیگر، چین صادرکننده عمده فولاد به ایالات متحده نیست. چین در رتبه دهم یا یازدهم از نظر حجم صادرات فولاد به آمریکا قرار دارد.

مجری: درک می‌کنم، اما درباره صنعت خودرو، وقتی تعرفه‌ها روی فولاد و آلومینیوم وضع می‌شوند، عملا می‌توانند خودروسازی آمریکا را تحت تاثیر قرار دهند؛ زیرا فولاد و آلومینیوم مواد اولیه اصلی در تولید خودرو هستند. وقتی تعرفه‌ها بر واردات فولاد از کانادا و مکزیک اعمال می‌شود، شرکت‌هایی مانند فورد و جنرال‌موتورز مجبور می‌شوند که خودروهای خود را با هزینه‌های بالاتری تولید کنند. این هزینه‌های اضافی به قیمت تمام‌شده خودرو اضافه می‌شود و در نهایت مصرف‌کننده هزینه آن را پرداخت می‌کند. بنابراین، سیاست‌هایی که به ظاهر هدف تقویت صنعت خودرو را دارند، عملا باعث افزایش هزینه‌ها می‌شوند و این با اهدافشان در تناقض است.

مگنس: اگر بخواهیم از منظر امنیت ملی به این موضوع نگاه کنیم، می‌توانیم با استفاده از منابع مختلف تامین، نه تنها از داخل ایالات متحده بلکه از کشورهای هم‌پیمان خود تامین کنیم. این‌طور، هم امنیت اقتصادی خواهیم داشت و هم از وابستگی بیش از حد به یک منبع خاص جلوگیری خواهیم کرد. در مورد صنعت خودرو نیز باید گفت که سیاست‌های تعرفه‌ای نه‌تنها به تقویت صنعت خودرو کمک نمی‌کنند، بلکه ممکن است موجب تضعیف آن شوند؛ زیرا قیمت مواد اولیه برای تولید این محصولات افزایش می‌یابد. این هزینه‌های بالاتر، در نهایت به مصرف‌کنندگان منتقل خواهد شد.

مجری: آیا ممکن است که در نهایت سیاست‌هایی مانند تعرفه‌ها در آینده به نفع تولید ملی و تقویت بخش‌های صنعتی کشور واقع شوند؟ شاید درست است که در حال حاضر نرخ بیکاری پایین است، اما ممکن است در آینده به‌دلیل اتوماسیون و پیشرفت‌های تکنولوژیک مشکلات جدیدی پیش آید.

مگنس: سیاست تعرفه‌ها به‌طور تاریخی نتایج معکوسی داشته‌اند. به‌عنوان مثال، در سال۲۰۱۸ ترامپ تعرفه‌هایی بر فولاد اعمال کرد و طبق برآوردهای اقتصادی، این سیاست تنها توانست حدود ۱۰هزار شغل در صنعت فولاد حفظ کند، درحالی‌که در مجموع حدود ۱۴۰هزار شغل در صنایع دیگر از دست رفت. این نتیجه نشان می‌دهد که سیاست‌های حمایت‌گرایانه مانند تعرفه‌ها معمولا تاثیر منفی بیشتری بر اقتصاد دارند تا اثرات مثبت. در بلندمدت، این سیاست‌ها می‌توانند باعث کاهش بهره‌وری و افزایش هزینه‌ها شوند.

مگنس: در نهایت، باید به این نکته توجه کرد که هیچ دلیلی وجود ندارد که فقط به یک سیاست تجاری تکیه کنیم. باید به دنبال راه‌حل‌های جامع‌تر و متنوع‌تری برای تقویت اقتصاد و تامین امنیت ملی باشیم، نه اینکه تنها با ابزارهایی مانند تعرفه‌ها به‌دنبال حل مشکلات باشیم.

مگنس: در این زمینه می‌توان مقداری به منطق کشورهای دیگر اعتبار داد. کشورهای اروپا و دیگر ملل در بسیاری از مواقع از حضور نظامی ایالات متحده بهره‌برداری کرده‌اند. ایالات متحده تهدیدات دریایی را از بین می‌برد و تهدیدات خارجی را از مرزهای خود دفع می‌کند. شخصا من مخالف مداخلات نظامی به این صورت هستم؛ اما شواهد مستندی وجود دارد که نشان می‌دهند کشورهای اروپایی در رسیدن به اهداف ناتو به اندازه کافی کمک نکرده‌اند و سهم خود را به‌طور کامل نپرداخته‌اند. البته دانمارک از بسیاری از کشورهای دیگر بیشتر از سهم خود هزینه کرده، اما جالب است که ایالات متحده در حال ورود به درگیری با دانمارک به‌منظور تصاحب جزیره گرینلند است.

مگنس (ادامه): جایی که دولت ترامپ دچار اشتباه می‌شود این است که آنها تصور می‌کنند که وقتی مسائلی مانند بسته شدن دریای سرخ یا تهدیدات مشابه رخ می‌دهد، تاثیر آن فقط بر ایالات متحده است. در واقع، تاثیر چنین بحران‌هایی به‌طور مستقیم بر تجارت جهانی اثر می‌گذارد و کشورهای دیگر نیز تحت تاثیر قرار می‌گیرند. به‌عنوان مثال، اگر کشورهای دیگر نتوانند از کانال سوئز برای واردات استفاده کنند، مجبور می‌شوند از مسیرهای دیگر بهره ببرند که این امر به‌طور غیرمستقیم تجارت ایالات متحده را تحت تاثیر قرار می‌دهد. بنابراین، دولت ترامپ به اشتباه فرض کرده است که منافع تجاری ایالات متحده فقط در داخل کشور متمرکز است؛ درحالی‌که اقتصاد جهانی به‌طور مستقیم از این تغییرات تاثیر می‌پذیرد.

دولت بی‌انسجام

مجری: شما اشاره کرده‌اید که ایالات متحده در حال ساخت دشمنان از میان شرکای قدیمی خود است که این امر به خودی خود خطرناک است. مطمئنا دولت ترامپ قصد ندارد کشورهای دیگر را از چتر امنیتی ایالات متحده خارج کند، بلکه هدف آن کسب پول بیشتر از آن کشورهاست؛ به این معنا که این کشورها باید سهم خود را در تامین امنیت جهانی پرداخت کنند یا برای دفاع از کانال سوئز هزینه‌های بیشتری را بپردازند. اما آیا این استراتژی عملی و قابل اجرا است؟ آیا واقعا کشورهای دیگر حاضر به مذاکره و پذیرش چنین پیشنهادی هستند؟

مگنس: این طرح نیازمند اعتبار دیپلماتیک است و متاسفانه دولت ترامپ فاقد چنین اعتباری است. ترامپ ممکن است تصور کند که می‌تواند به‌طور مستقل مذاکره کند؛ اما در واقع او در ابتدای دوره ریاست‌جمهوری خود بخش عمده‌ای از سرمایه‌گذاری دیپلماتیک خود را از دست داد. ترامپ قادر است تهدیدات تعرفه‌ای را به سرعت اعمال کند، اما همان‌طور که در گذشته مشاهده شد، این تهدیدات به سرعت پس گرفته می‌شوند. اگر قرار است از تعرفه‌ها یا هر ابزار دیگری به‌عنوان تاکتیک مذاکره استفاده شود، باید اعتبار لازم برای انجام آن تهدیدها وجود داشته باشد. عدم توانایی در اجرای تهدیدات باعث می‌شود که مذاکرات فاقد اعتبار و مؤثر نباشند. اساسا می‌توان گفت که اگر قصد دارید تهدید کنید، باید بتوانید آن را عملی کنید. نمی‌توان تهدید کرد و سپس عقب‌نشینی کرد و پس از آن اعلام کرد که اصلا تهدیدی وجود نداشته است. این وضعیت دقیقا همان چیزی است که در چند ماه گذشته در دولت ترامپ مشاهده شده است. او در این زمینه بسیار بی‌ثبات و غیرقابل پیش‌بینی عمل کرده، و همین امر باعث شده است که کشورهای شریک تجاری ایالات متحده مانند کانادا و مکزیک نتوانند پیش‌بینی کنند که باید چه اقداماتی را انتظار داشته باشند. این امر مانند هدف‌گیری یک هدف متحرک است.

مگنس: مساله اساسی این است که دولت ترامپ در مواجهه با تصمیمات اقتصادی و دیپلماتیک فاقد انسجام است. درحالی‌که برخی گروه‌ها به دنبال استفاده از تعرفه‌ها برای جمع‌آوری درآمد هستند، دیگر گروه‌ها مانند جی‌دی ونس هدفشان احیای مناطق صنعتی است که این اهداف در تضاد با یکدیگر قرار دارند. علاوه بر این، در داخل دولت آمریکا تضادهای بسیاری وجود دارد که هیچ‌کدام از آنها به توافق مشترک در خصوص سیاست‌های تولید یا تعرفه‌ها نرسیده‌اند. برخی دیگر از مقامات نیز سعی دارند از تهدیدات به‌عنوان ابزاری برای مذاکره استفاده کنند که این خود باعث پیچیدگی بیشتر می‌شود. اگر تهدیدات اجرایی نباشند، نه تنها نمی‌توان درآمدی از آنها به‌دست آورد، بلکه هیچ‌گونه حمایت از تولید داخلی نیز حاصل نخواهد شد.

مگنس: در این شرایط، اگر سیاست‌های ترامپ ادامه یابد، ممکن است تنها بتوان به دستاوردهای کوتاه‌مدت مانند جمع‌آوری چندین هزار شغل در صنایع خاص دست یافت، اما در عین حال بسیاری از مشاغل در صنایع دیگر از بین بروند. سیاست‌های تعرفه‌ای که ترامپ به آن تکیه دارد، اغلب منجر به نوسانات اقتصادی و از بین رفتن توافقات تجاری شده‌اند که نتیجه آن ضرر بیشتر به اقتصاد ایالات متحده است.