بخش هفتاد و هفتم
تراژدی اجتناب ناپذیر: کیسینجر و جهان او

این متفکران بهراحتی منظور خود را بیان نمیکردند. آنها غیرمستقیم سخن میگفتند. درک اندیشه آنها مستلزم «خواندن لابهلای سطور» بود؛ نوعی از توجهِ متنیِ نزدیک که به دانشجویانی مانند «آن نورتون» از سوی اساتید اشتراوسی شان آموخته شده بود. آنچه در مفهوم نوشتههای رمزی وجود داشت ایدههایی در مورد نقش ساختارشکنانه براندازانه فیلسوف، ماهیت ذاتا جبارانه سیاست و حکومت، دامنه و محدودیتهای عقل، کیفیت و ارزش حقیقت، شکاف میان «اقلیت هوشمند» و «اکثریت جاهل» و موضوعات مشابه که اشتراوس برای سالهای آینده دنبال میکرد.
اگر به این شیوه مشاهده شود، اشتراوس دانشمندی کتاب دوست بود که فکر و ذکرش کتاب بود. از آنجا که اندیشه بر اندیشه تاثیر میگذارد، او از یک متفکر نزد متفکری دیگر میرفت. او آدمی کاملا غیرواقع بین بود، به ندرت در جهان واقع میزیست؛ یک یهودی آلمانی که – به گفته فردی- میتوانست شاهد چشمانداز خوشبختی بزرگ برای خودش باشد حتی در زمانی که هیتلر شرایط را برای برادران و هموطنانش سخت دشوار کرده بود. یک مورخ او را چنین توصیف میکند: «به شدت... روحانی و آن دنیایی». به همین ترتیب، یک دوست از آلمان او را چنین نامید: «یک فرد فوقالعاده روحانی و مضطرب». کتابهای عالمانه و آگاهانه و آموزاننده زیادی در مورد تحول فکری اشتراوس نوشته شده که هیچ نامی از هیتلر، ناسیونال سوسیالیسم، وایمار، رایش سوم یا هولوکاست به میان نیاوردهاند. این فقط شاگردان او نیستند که با او چنین رفتار میکنند. یک منتقد برجسته با ادعای اینکه اشتراوس «اصلا هیچ علاقهای به واقعیات زندگی سیاسی و اجتماعی ندارد، خواه کهن باشد خواه جدید» او را تحقیر کرد. اندیشههای اشتراوس اندیشههایی کاملا نفوذ ناپذیر و اصطلاحا «وکیوم شده» دیده میشود. سقراط با افلاطون، افلاطون با ارسطو، ارسطو با گزنفون، گزنفون با توسیدید سخن میگوید و آنها همگی با لئو اشتراوس سخن میگویند. اما هیچ کس خارج از این حلقه جذاب با کسی سخن نمیگوید. مارک لیلا، مورخ روشنفکر، این جهان مهر و موم شده و بیمنفذ [اشتراوس] و نحوه عملکرد آن یا از کار افتادنش را به تمسخر گرفته است. او مینویسد: «آنهایی که وارد مدار اشتراوس میشوند مسیرهای نسبتا قابل پیشبینی را دنبال میکنند.» آنها اغلب زبان یونانی میآموزند تا چهرههای اصلی مانند افلاطون، ارسطو و توسیدید را مطالعه کنند. افراد بلندپروازتر ممکن است با عبری و عربی هم دست و پنجه نرم کنند. اما مطالعات انجام شده از سوی آنها «طیفی از اقدامات غیرقابل نفوذ در تحلیل رمزی تا تفاسیر جاندار از کلاسیکهای معروف را شامل میشود». و با این حال، با وجود تمام توجهاتی که اشتراوسِ روحانی دریافت کرده است، بیتردید یک اشتراوس دیگر هم وجود دارد؛ یک اشتراوسِ متعهد که بیشتر دانشگاه پناهنده بود تا یک آواره یهودی- آلمانیِ دچار زخم روان که تاثیر هیتلر را هم در زندگی و هم در اندیشهاش با قدرت تمام احساس کرد.بر خلاف ادعاهای برخی از منتقدانش، اشتراوس به زندگی امروزی عمیقا اهمیت میداد. در این روایت گفته شده است که وقتی یک دوستی پس از جنگ و به دعوت هایدگری که روزگاری یک نازی بود، در حال آمادهسازی برای رفتن به آلمان بود، اشتراوس فریاد زد: «نرو». شخصی که این داستان را روایت میکرد توضیح داد که اشتراوس «در این مورد سخت نمیگرفت. او از نازیها نفرت داشت. او یک فیلسوف سیاسی بود اما یک یهودی بود و از نازیها بیزار بود». اشتراوس تنها یکبار، آن هم در مسیر خود به سوی اسرائیل، پس از جنگ از آلمان دیدار کرد و این دیدار هم به قصد دیدن آرامگاه پدرش در کیرشهاین بود (در مقابل، هانا آرنت- که او هم از نازیها بیزار بود- چندین سفر به آلمان داشت از جمله یک سفر و ارتباط معروف و پرتنش با معلم و عاشق سابق خود هایدگر).