چرایی عدمتوفیق پوپولیسم مورد بررسی قرار گرفت؛
راز شکست پوپولیستها
روی کار آمدن ترامپ جانی تازه به جریانهای سیاسی پوپولیستی دمیده است. او آمده است تا با فساد مبارزه کند، دربرابر دولت سایه بایستد و قدرت را به مردم بازگرداند، اما بهرغم این اهداف ادعاشده، بهنظر نمیرسد دستورکار منسجمی برای رسیدن به سرمنزل مقصود در کار باشد، درحالیکه این خلل را میتوان به شخص ترامپ نسبت داد، یک استاد اقتصاد و محقق اقتصاد سیاسی معتقد است؛ ایراد پوپولیسم عمیقتر از یک جریان و شخص است و ناسازگاریهای درون آن مانع از تحقق اهداف آن میشود.
پوپولیسم یکی از مهمترین پدیدههای سیاسی زمان ماست، با اینحال هنوز بهدرستی درک نشدهاست. در هسته خود، پوپولیسم بر این باور استوار است که تودهها در مبارزهای با نخبگان فاسدی قرار دارند که نظام سیاسی و اقتصادی را به نفع خود مهندسی کردهاند. چه پوپولیسم از جناح چپ باشد و چه راست، جوهره روایت آن تغییری نمیکند: دعوتی برای ایستادن «مردم» دربرابر «نخبگان» و ادعای بازگرداندن قدرت به شهروندان عادی از طریق شکستن سلطه منافع تثبیتشده.
اما آیا پوپولیسم واقعا میتواند سرمایهداری رفاقتی(Crony Capitalism) - یعنی سیستمی که در آن نخبگان سیاسی و اقتصادی درهم تنیده شدهاند - را به چالش بکشد؟ آیا واقعا قادر است سلطه منافع تثبیتشده را از میان بردارد؟ در این مقاله، استدلال میکنیم که جنبشهای پوپولیستی احتمالا در تحقق وعدههای خود ناکام خواهند ماند. دلیل اصلی این ناکامی، ناتوانی پوپولیسم در حل دو چالش اصلی معرفتی(اپیستمیک) و انگیزشی است که برای موفقیت ضروری هستند.
چالش معرفتی
جنبشهای پوپولیستی ادعا میکنند که تجسم اراده «واقعی مردم» هستند و متعهد میشوند سیاستهایی را اجرا کنند که رفاه تودههای مردم را بر رفاه نخبگان اولویت میدهند، اما بررسی عمیقتر تصمیمگیری اجتماعی، چالشهای معرفتی جدیای را برای آنها نمایان میکند؛ چالشهایی که از دشواری ذاتی در شناسایی دقیق و پیشبرد خواست جمعی مردم نشات میگیرند.
سه متفکر برجسته در این زمینه - ویلیام رایکر، جیمز بوکنن و تیمور کوران - بینشهایی کلیدی در مورد اینکه چرا پوپولیسم نمیتواند بهدرستی «اراده مردم» را شناسایی و نمایندگی کند، ارائه میدهند:
ویلیام رایکر با استفاده از نظریه انتخاب اجتماعی نشانداد که تصمیمگیری جمعی ذاتا معیوب است؛ زیرا قواعد مختلف رأیگیری نتایج متفاوتی تولید میکنند و نمیتوانند ترجیحات فردی را به یک خواست واحد جمعی ترجمه کنند، بنابراین مفهوم «اراده واحد مردم» افسانهای بیش نیست.
جیمز بوکنن استدلال کرد؛ توابع رفاه اجتماعی - که برای تجمیع ترجیحات فردی در تصمیمی جمعی استفاده میشوند - اساسا ناقص هستند؛ چراکه ترجیحات افراد فقط در لحظه انتخاب قابلمشاهدهاند و بهشدت به شرایط وابستهاند. علاوهبر این، انسانها در طول زمان تغییر میکنند و ثابت نیستند.
تیمور کوران با مفهوم «تحریف ترجیح»(preference falsification) چالش دیگری به این مشکل افزود. او بیان میکند؛ افراد اغلب بهدلیل فشار اجتماعی یا ترس از طردشدن، ترجیحات واقعی خود را پنهان یا تحریف میکنند، در نتیجه نظر عمومی بیانشده ممکن است با خواسته واقعی مردم همخوانی نداشتهباشد.
در نتیجه، مشکل دانشی اصلی پوپولیسم آن است که قادر به درک و عمل بر اساس اراده واحد مردم نیست، در عوض پوپولیستها برداشت خود از خواست مردم را تحمیل میکنند و از این طریق قدرت خود را تثبیت میکنند. همانطور که پیر لمیو میگوید، «پوپولیسم از نظر هستیشناختی ناممکن است»؛ زیرا راهی برای ارزیابی دقیق اراده مردم وجود ندارد.
چالش انگیزش
حتی اگر مشکل دانشی حل شود، بازهم باید کسی تصمیم بگیرد که چه سیاستی باید اجرا شود. درک منطق سازمانی سیاست، وعدههای پوپولیسم را بیش از پیش تضعیف میکند. نکته کلیدی اینجا در مفهوم «قانون آهنین الیگارشی» از رابرت میخلز نهفته است. او استدلال میکند که هر سازمانی - حتی آنهایی که ریشه در دموکراسی دارند - ناگزیر قدرت را در دست عدهای معدود متمرکز میکنند. این تمرکز الزاما بهدلیل فساد نیست، بلکه نتیجه طبیعی تقسیم کار است. حتی یک جنبش پوپولیستی نیز میتواند بهسرعت به ساختاری نخبهگرا تبدیل شود که بستر رانتجویی و بهرهبرداری از منابع را فراهم میسازد.
این مشکل با چالشهای کلاسیک نماینده-موکل(principal-agent) در دموکراسی تشدید میشود. رأیدهندگان (موکلان) از نمایندگان منتخب (نمایندگان) انتظار دارند که منافع آنها را پیاده کنند، اما اطلاعات کمی دارند(پدیده «نادانی عقلانی») و نمیتوانند بهدرستی شدت ترجیحات خود را منتقل یا بر روند تصمیمگیری نظارت کنند. این شکاف اطلاعاتی به سیاستمداران اجازه میدهد بهنام «اراده مردم»؛ در واقع منافع خاص و محدود را دنبال کنند.
در بستر پوپولیستی، دو عامل این مشکل را حادتر میکنند:
نخست، پوپولیسم معمولا دامنه دخالت دولت را بهشدت باز میگذارد. پوپولیستها میتوانند تقریبا هر اقدامی را با ارجاع به «اراده مردم» توجیه کنند و گروههای رانتجو از این انعطاف برای پیشبرد منافع خود بهرهبرداری میکنند. دوم، جنبشهای پوپولیستی غالبا از دل بحرانهازاده میشوند. این حس اضطرار، اقدامات وسیع و متمرکز را توجیه میکند، اما حتی پس از فروکشکردن بحران، این اقدامات باقی میمانند و در نتیجه منافع تثبیتشده و نخبگان قدرتیافته چرخه بازتوزیع منابع را ادامه میدهند؛ بدون آنکه مردم کنترلی واقعی داشتهباشند.
آینده دموکراسی
اگر پوپولیسم - حرکتی که بر اساس بازنمایی «اراده واقعی مردم» بنا شده - محکوم به شکست باشد، آیا امیدی برای دموکراسی لیبرال باقیمیماند؟ پاسخ به این پرسش به چگونگی تصور ما از دموکراسی، مردمسالاری و رابطه مردم با حاکمیت بستگی دارد.
جنبشهای پوپولیستی چنین وانمود میکنند که ارادهواحدی از مردم وجود دارد که میتواند از طریق نهادهای سیاسی متمرکز محقق شود. در این تصور، مساله نه در ذات نهادهای سیاسی، بلکه در کنترلکننده آنهاست، اما بهرغم همه شعارهای قدرتدهی به مردم، پوپولیسم اغلب به همان الگوهای پیشین بازمیگردد، جاییکه نخبگان همچنان بر تودهها حکومت میکنند.
اما اگر شیوه اندیشیدنمان به دموکراسی را تغییر دهیم چه میشود؟ در اغلب موارد دموکراسی را سیستمی از بالا به پایین تصور میکنیم، اما جایگزین بهتر این است که آن را بهمثابه شبکهای از فرآیندهای پایین به بالا، مبتنی بر تعاملات میان افراد خودگردان، درنظر بگیریم. وینسنت استروم این دیدگاه جایگزین را در کتاب «معنای دموکراسی و آسیبپذیری آن» پرورانده است. بهدنبال اندیشههای الکسی دوتوکویل، استروم استدلال میکند که وقتی شهروندان حکومت را همچون قیم یا سرپرست مینگرند، احتمال دارد به «استبداد دموکراتیک» سوق یابند؛سیستمی که در آن نخبگان بر بقیه جمعیت حکم میرانند. در مقابل، استروم دموکراسی را در مشارکتهای مردمی ریشهدار میبیند، جاییکه روابط فرد به فرد، شهروند به شهروند، پایهگذار جامعهای واقعا دموکراتیک هستند.
به گفته او: «شیوه زندگی دموکراتیک متکی بر تواناییهای خودسازمانده و خودگردان است، نه بر این پیشفرض که چیزی بهنام «دولت» باید حکومت کند.» از این دیدگاه، تغییر معنادار نه از طریق اصلاحات سطحی در نهادهای سیاسی موجود یا ظهور جنبشهای جدید در چارچوب نظام فعلی حاصل میشود، بلکه نیازمند دگرگونی در باورهای مردم نسبت به سیاست و نقش خودشان در خودگردانی است. اگر برای ترجیحات فردی و مشارکت دموکراتیک واقعی اهمیت قائلیم، رستگاری در قدرت سیاسی متمرکز نیست، حتی اگر بهنام «مردم» اعمال شود، بلکه در جوامع خودگردان مبتنی بر مسوولیت فردی و روابط اجتماعی واقعی نهفته است.